در احاديث ياد شده ، چنانكه ديديم از فرد فرد خلفا نام برده نشده است . اينك به احاديثى مى پردازيم كه به نام خليفه و زمامدار بعد از پيامبر صل الله عليه و آله تصريح دارد و با بررسى آنها دامنه سخن را جمع مى كنيم .
پيامبر در اولين دعوت علنى جانشين آينده خويش را معرفى مى نمايد
 
اولين متن مورد استناد ما در اين زمينه ، حديث انذار يا حديث يوم الدار است كه مربوط به اولين تبليغ آشكار پيغمبر صل الله عليه و آله بوده است . اين حديث در بسيارى از مصادر و مدارك تاريخى و روائى معتبر مكتب خلفا، چون تاريخ طبرى ، تاريخ ابن اثير و ابوالفداء، مسند احمد، كنز العمال ، تاريخ ابن الوردى ، دلائل النبوه بيهقى و... وجود دارد كه البته از نظر اجمال و تفصيل با هم اندك فرقى دارند. ما حادثه مزبور را از تاريخ طبرى نقل مى كنيم كه از قديمى ترين مصادر ما در اين زمينه ، و در شمار معتبرترين متون تاريخى مكتب خلفا مى باشد:
امام اميرالمومنين عليه السلام مى گويد: آنگاه كه آيه كريمه (انذر عشيرتك الاقربين )
نزول يافت ، رسول اكرم صل الله عليه و آله مرا احضار كرده فرمود:
اى على ، خداوند به من فرمان داده است كه خويشان و عشيره نزديك خويش را به سوى خدا دعوت كنم ، و آنها را انذار نمايم . من توان اين كار را نداشتم و مى دانستم كه هرگاه آغاز آن نمايم . با آنچه آن را ناخوش دارم (يعنى انكار و ستيزه نزديكان ) روبرو مى گردم . در نتيجه (هنوز) اقدامى نكرده بودم ؛ تا اينكه جبرئيل بر من نازل شده گفت : اى محمد، اگر آنچه را بدان فرمان داده شده اى عمل ننمائى (و با زهم به تاءخير بيندازى ) پروردگارت تو را عقاب خواهد نمود. بنابراين (اى على ، ديگر جاى درنگ نيست ، برخيز و) اندكى طعام آماده ساز... سپس فرزندان عبدالمطلب (بنى هاشم ) را گردآورد تا من با آنان سخن گويم و آنچه را بدان ماءمور شده ام ابلاغ نمايم .

امام على عليه السلام مى گويد:
آنچه را حضرتش فرموده بود انجام دادم ، و سپس آنان را به ميهمانى فرا خواندم . آنان در آن زمان چهل تن - يك تن بيشتر يا كمتر - بودند. هنگامى كه همگى نزد آن حضرت گرد آمدند، ايشان طعامى را كه آماده ساخته بودم طلبيد. چون آن را بياوردم و بر زمين نهادم ، رسول خدا صل الله عليه و آله قطعه اى از گوشت را برداشت و آن را با دندان خويش تكه تكه نمود و در اطراف ظرف غذا بيفكند. سپس فرمود: به نام خدا برداريد و شروع كنيد.
حاضران بخوردند تا سير شدند... و قسم به خدائى كه جان على به دست اوست ، آنان چنان بودند كه يك نفرشان به تنهايى (بايستى ) تمامى آنچه را كه من براى همه آورده بودم مى خورد (تا سير گردد).
پس از آن پيامبر به من فرمود: ايشان را سيراب ساز. دوغى را كه آماده كرده بودم بهر آنان بياوردم و از آن بياشاميدند تا اينكه همگى سيراب شدند. و قسم به خدا كه يك نفر از آنان (بايستى ) همه آن دوغ را مى نوشيد (تا سيراب شود).
وقتى رسول خدا صل الله عليه و آله خواست با آنان سخن گويد، ابولهب بر آن حضرت پيشدستى نمود و گفت : او سخت شما را مسخره كرده است !
وقتى ابولهب چنين گفت ، حاضران بدون اينكه رسول خدا با آنان سخن گفته باشد، پراكنده گشته برفتند.
در اينجا مى بينيم كه پيامبر سكوت فرمود و چيزى نگفت .
او ماءمور به دعوت بود، و بدين منظور نيز آنان را جمع كرده بود، ولى در مجلسى كه بر كار او نام (سحر) نهاده شد، ديگر سخن گفتن صحيح نبود.
بنابراين مجلس پايان يافت و همه به خانه هايشان رفتند.
روز ديگر نيز امام ماءمور به دعوت شد، و مجلس مهمانى با همان شرايط و افراد تكرار شد. و البته اين بار پيامبر اجازه سخن به ابولهب نداد، و جمع خويشانش را مخاطب قرار داده فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب ! سوگند به خداوند! من جوانى را در عرب سراغ ندارم كه چيزى براى قوم خود آورده باشد، بهتر از آنچه من براى شما به ارمغان آورده ام . من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده ام . خداوند تعالى به من امر فرموده است كه شما را به سوى او دعوت كنم . اينك كداميك از شما شريك رنجهاى من و كمك كار در اداء رسالت من مى شود تا او برادر و وصى و خليفه من در ميان شما باشد؟
امام مى فرمايد:
همه افراد سكوت كردند و كسى نداى پيامبر را پاسخ مثبت نداد. اما من كه كوچكترينشان بودم ... گفتم :
(انا يا نبى الله اكون وزيرك عليه ): من اى پيامبر خدا وزير و مدد كار تو مى شوم در تحمل بار رسالت .

پيامبر گردن مرا گرفت ، و فرمود:
(ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم . فاسمعوا له و اطيعوا): اين برادر من و وصى من ، و خليفه من است در ميان شما. از او فرمان بريد، و به گفته و دستورش گوش فرا دهيد.
پيرمردان بنى هاشم و بزرگان قوم از جاى برخاستند، و در حالى كه از سر تمسخر و استهزاء مى خنديدند، به ابوطالب گفتند: اين برادر زاده ات به تو امر مى كند كه از كودك خردسالت فرمانبردارى كنى ! (با اين كه تو شيخ و رئيس قريش هستى !)

اين اولين روزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به عنوان امامت بر امت مشخص مى كند. در اين روز كه نخستين روز دعوت رسمى اسلام و علنى اسلام و پيامبر مى باشد، آن حضرت به سه چيز اساسى دعوت مى كند:
1 - خداوندى حق تعالى
2 - پيامبرى آن حضرت
3 - وزارت و خلافت و وصايت على بن ابى طالب ؛ كه اولين عنوان (وزارت ) مربوط به دوران حيات آن حضرت است ، و دومين و سومين عنوان (وصايت و خلافت ) مربوط به بعد از رحلت وى مى باشد.
(وزارت ) همكارى على عليه السلام را با پيامبر صلى الله عليه و آله در تحمل مشاق تبليغ در عصر حيات او مى فهماند؛ و (وصايت و خلافت ) مفهوم عهده دار شدن تحمل اين بار گران را به تنهائى ، بعد از رحلت خود آن حضرت .
اين حقيقت را گفته بوديم كه خليفه هر كس ، همان كارى را مى كند كه او كرده است . خليفه پيامبر كار را به عهده دارد؛ شريك پيامبر است در كار خاص او يعنى تبليغ ؛ و بعد از وى ادامه دهنده راه اوست ، نه اين كه حكومت كند. البته حكومت و رهبرى از شوون ناپذيرى است
نه تمام آن ، بنابراين از شوون خليفه پيامبر است به تمام شخصيت خيلفه .
پيامبر بايد حاكم باشد، و در عصر او حاكم بر حق وجود ندارد، و حكومت ديگرى صحيح و مشروع نيست ؛ ولى پيامبر نيامده است كه حاكم باشد؛ كه اگر حكومت نيافت ، به پيامبرى او لطمه و ضررى وارد گردد، و نقض غرض ‍ شود. عيسى عليه السلام در تمام دوران پيامبريش حكومت و قدرت مادى نيافت ، اما سراسر عمر خويش را به تبليغ رسالات الهى گذرانيد. آيا در پيامبرى او خللى وارد آمد!؟
پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله آن روز كه زعيم امت و زمامدار و حاكم است ، و يا آن وقت كه نيست ، در خلافت او فرقى نمى كند و به اساس ‍ امامت او صدمه اى وارد نمى آيد.
اين كه پيامبر در اين جا اميرالمومنين على عليه السلام را به خلافت خويش ‍ معرفى نمود چه معنايى در نظر داشت ؟ آيا مى خواست آن حضرت را به زمامدارى و زعامت جامعه اسلامى معرفى كند، و حكومت او را پس از خويش تثبيت نمايد؟ نه خير، او فقط حاكم تعيين نكرد، بلكه بالاتر و برتر از حاكم را معيين نمود. او وصى و وزير پيامبر و مبلغ رسالت الهى پس از خود را معرفى كرد.
خلافت پيامبر با اين مفهوم كه مقامى بس بلند را نشان مى دهد، هم شامل حفظ و نشر اسلام دست ناخورده و خالص است ، و هم شامل حكومت عدل اسلامى ، و هم شامل منصب بزرگ قضاوت ، و هم شامل امامت جمعه و جماعت . اما مساوى با هيچكدام به تنهائى و منهاى بقيه نمى باشد.
سرپرستى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
 
در يك روايت ديگر كه در گذشته (جزء اول ) بدان اشاره داشتيم ، ديديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله دو دسته سرباز به يمن فرستاد: يكى به سركردگى امام عليه السلام و ديگرى به فرماندهى خالد بن وليد، و فرمود كه اگر دو لشكر بهم رسيدند، فرماندهى با على عليه السلام خواهد بود. خالد كه عادت و خصائل جاهلى را بكمال داشت از اين سخن ناراحت شد. لذا پس ‍ پايان ماءموريت ، چند نفر را نزد پيامبر فرستاد تا شكايتنامه اى از آن حضرت به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله برند.
بريده ، صحابى حامل نامه ، مى گويد: من نامه اى را كه به همراهم بود، به محضر پيامبر تقديم داشتم . نامه را براى وى خواندند. آن حضرت چنان خشم اندر شد كه من اثرات آن را در سيماى مباركش مشاهده كردم . در اينجا بود كه عرضه داشتم : يا رسول الله من به تو پناه مى آورم . نامه را خالد فرستاده و به من دستور رسانيدن آن را به محضرتان داده است . من اطاعت او را كرده ام كه فرمانده من بوده است . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
از على بد گوئى نكن ! او از من است ، و من از اويم ، و او ولى و سر پرست و صاحب اختيار شماست پس از من .

در يكى از متون حديثى ، علاوه بر حديث بالا، اضافه اى وجود دارد. و آن اين كه بريده پس از اين رفتار پيامبر و خشم شديد او را مى بيند، گويا در اسلام خويش شك مى كند؛ بنابراين عرض مى كند: يا رسول الله ! شما را به حقوق همصحبتى كه در ميان ماست ، سوگند مى دهم (كه چون من شما را به خشم آورده ام ) دوباره شما دست مبارك را دراز كنيد، تا من ديگر بار با شما بر اسلام بيعت كنم ، و گناهم آمرزيده شود.
بر اساس اين روايت ، امام على عليه السلام سرپرست و صاحب اختيار و ولى مسلمانان پس از پيامبر است ؛ يعنى به طور دقيق جانشين آن حضرت مى باشد در مقام ولايتى كه بر جان و مال مردم دارد، كه البته اين نيرو و اختيار را در همه جوانب به مصلحت دينى و دنيائى ايشان به كار مى برد.
در روايت ديگر از ابن عباس مى خوانيم كه پيامبر به امام اميرالمومنين فرمود:
(انت ولى مومن بعدى ) تو ولى و سرپرست و صاحب اختيار هر مومنى هستى پس از من .

در روايتى ديگر مى بينيم كه چون راوى از امام به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت مى برد، آن حضرت مى فرمايد:
نه اين گونه در مورد على سخن نگو! او بعد از من ، از همه كس بر مردم ولايت و نفوذ حكم و اراده بيشترى دارد.

بر اساس رواياتى كه تا كنون ديديم ، پيامبر مقاماتى مانند خلافت و وزارت خويش را درباره آن حضرت بيان و تصريح مى كند؛ و او را بدان درجات و مراتب معرفى مى نمايد، و نيز مى فرمايد: على ولى همه مومنان پس از من است .
در داستان انگشترى و بخشيدن آن به سائل در مسجد و نزول آيه شريفه (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا و الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزكوه و هم راكعون )
نيز به ولايت عامه امام تصريح شده ، در روايات فراوان از كتب خلفا بدين مطلب اشاره گشته است .
اينها همه رواياتى بود از مصادر معتبر مكتب خلفا، و نشان مى داد كه چگونه پيامبر در زمانهاى گوناگون وصيت كرده است . و در گذشته ملاحظه كرديد كه در آخرين بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله داستان وصيت كردن آن حضرت به كجا منتهى شد:
آن حضرت در آن لحظات خطير، مى خواست آخرين سخنان خويش را كه در مورد خليفه و وصى و زعيم مردم بود بنويسد، و بر آن شاهد بگيرد.
هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست نامه اى بنويسد، يكى از اصحاب بنا به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله نامه را مى نوشت و حضرتش آن را مهر مى كرد، و بر آن شاهد مى گرفت . آنگاه براى قبايل عرب يا سران غير عرب مى فرستاد.
حضرتش در آخرين ساعات عمرش نيز چنين قصد داشت و مى خواست وصيتنامه اى بنويسد كه مانع گمراهى مردم در آينده شود... اما نگدشتند... و چنان با او سخن مى گفتند كه اساس پذيرش پيامبرى او در جامعه در معض ‍ خطر قرار گرفت . و در اينجا بود كه آن حضرت سكوت را ترجيح داد.
آرى ، چنانچه مشاهده كرديم ، مساءله جانشينى ، تنها در چنين لحظه اى مطرح نشده بود؛ بلكه در سراسر عمر آن حضرت ، و در تمام لحظات حساس ، جنگها، صلحها، و ساعات خطير از حيات اسلام ، اين مساءله در تمام ابعادش اعلام گشته بود. تا آنجا كه با همه اختناق دوران بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله و با همه قتل و غارتهاى امويان و عباسيان ، و با همه جنايتها و دست پا بريدن ها - براى اين كه اين ميراثها نقل نشود و محبت ها در نسلها جريان نيابد - باز هم مى بينيم امروز اين تصور معتبر از مصادر درجه اول مكتب خلفا به دست ما رسيده است .
براى اينكه اين بحث (ختامه مسك ) شود در اينجا دو حديث از مكتب خلفا درباره وصى پيامبر نقل مى نمائيم :
حديث اول :
 
طبرانى و ديگر محدثين بزرگ مكتب خلفا، از سلمان ، صحابى بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه گفت :
به پيامبر عرض كردم : يا رسول الله هر پيامبرى را وصيتى مى باشد. پس ‍ وصى شما كيست ؟
پيامبر صل الله عليه و آله در جواب من سكوت فرمود؛ تا اينكه بعد از آن مرا ملاقات كرد و مرا خوانده و فرمود:
(اى سلمان !)
من به سرعت به سوى او شتافتم و گفتم : لبيك ! فرود:
(مى دانى وصى موسى كه بود؟)
گفتم آرى ! يوشع بن نون بود. فرمود:
(به چه سبب او وصى موسى بود؟)
گفتم : براى آنكه در آن زمان او (يوشع ) اعلم ايشان بود.
پيامبر فرمود:
(پس وصى من ، و محل اسرار من ، و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مى گذارم ، و وعده هاى مرا وفا مى كند، و دين مرا ادا مى كند، على ابن ابى طالب است .)
بررسى حديث
 
سائل از پيامبر در اين حديث ، (سلمان ) صحابى بزرگوار پيامبر صل الله عليه و آله مى باشد.
سلمان پيش از آنكه درك صحبت پيامبر صل الله عليه و آله را بنمايد، نخست در (جى ) اصفهان زندگى مى كرده ، و فرزند يك نفر از بزرگان مجوس بوده است . سپس طى برخورد با قافله اى از نصارى ، به دين نصرانيت رغبت مى نمايد، و از خانه پدر گريخته ، همراه با آن قافله از ايران خارج مى شود.
پس از آن ، ساليان دراز در ديرهاى نصارى در شام و عراق درك صحبت بزرگان علماء نصارى نموده ، نزد ايشان كتابهاى انبياء گذشته مانند تورات و انجيل و زبور و سيره و روش پيامبران و اوصيا و امم ايشان در مى آموزد، و به راهنمائى ايشان رهسپار مدينه مى شود تا درك صحبت پيامبر خاتم صل الله عليه و آله بنمايد.
(380)
پس از درك اين فيض عظيم ، و اسلام آوردن ، و از نزديكترين صحابه پيامبر صل الله عليه و آله شدن ، از حضرتش چنين سؤ ال مى كند:
(هر پيامبرى را وصيى مى باشد، وصى شما كيست ؟)
پيامبر صلى الله عليه و آله جواب سؤ ال او را نمى دهد.
آيا سكوت پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا بدين سبب بوده است كه تعيين وصى بر جماعتى از اصحاب بسى گران بوده ، و پيامبر از ايشان نگرانى داشته است !؟ و شايد سلمان در برابر ايشان سؤ ال نموده باشد.
ما در سيره پيامبر صلى الله عليه و آله مواردى از اينگونه نگرانيها را ديده ايم ؛ مانند داستان نكاح آن حضرت با زينب دختر جحش ، مطلقه زيد پسر خوانده پيامبر صلى الله عليه و آله كه خداوند در اين باره به حضرتش چنين مى فرمايد: (و در نفس خود پنهان مى دارى آنچه را كه خدا آشكار مى سازد، و از مردم بيم دارى .)

سكوت پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب سلمان ، مى تواند مانند داستان نكاح زينب باشد.
به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن ، سلمان را ملاقات نموده و او را صدا مى كند: سلمان !
ملسمان مى گويد: به سوى حضرتش شتافتم و گفتم :
لبيك ! فرمود: (مى دانى وصى موسى كه بود؟)
سلمان مى گويد: گفتم : آرى ! يوشع بن نون .
پيامبر صلى الله عليه و آله دوباره از سلمان مى پرسد: (چرا يوشع وصى موسى بود؟)
سلمان در جواب مى گويد: يوشع آن روز اعلم ايشان يعنى بنى اسرائيل بود.
در اين هنگام پيامبر مى فرمايد:
(پس وصى من ، و نگاهدارنده سر من ، و بهترين بازمانده بعد از من ، و آنكه وعده هاى مرا وفا مى نمايد، و دين مرا ادا مى كند، على بن ابى طالب است .)
در اين گونه جوابگوئى پيامبر چند حكمت است :
الف از سلمان كه به فرموده اميرالمؤ منين : (علم اول و علم آخر را آموخته بود) يعنى علم كتابهاى گذشته و علم سيره و سنت پيامبران گذشته را از علماى اهل كتاب آموخته بود، و از پيامبر خاتم علم قرآن و سنت را فرا گرفته بود مى پرسد:
وصى موسى كه بود؟
پس از آنكه سلمان گفت : (يوشع ) از او مى پرسد:
چرا يوشع وصى موسى بود؟
دوباره سلمان جواب مى گويد:
به سبب آنكه او اعلم ايشان امت موسى بود.
ب : پيامبر پس از يادآورى سلمان به سبب وصايت يوشع ، و اينكه چون او اعلم اهل زمانش بود، وصى موسى گرديد، فرمود:
(پس على وصى من است .)
يعنى بنابر آنچه گفتى كه به سبب اعلم بودن يوشع وصى موسى شد، على نيز بدين سبب وصى من مى باشد.
چ در اين پرسش و پاسخ بين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلمان ، مقصود اصلى آگاهانيدن مسلمانان است كه :
وصايت على از پيامبر صلى الله عليه و آله نه به سبب آن بوده كه خويشاوند پيامبر و عموزاده اش بوده ؛ چه عموى او عباس نيز بوده است .
و نه به سبب دامادى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده ؛ كه شايد در آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله داماد ديگرى نيز داشته است .
و نه به سبب فداكاريهاى او در جنگ با مشركان بوده ؛ گرچه مانند او كسى در جنگها فداكارى مؤ ثر نداشته است .
و نه به سبب پيش گرفتن او در اسلام آوردن بوده .
و نه به سبب اينكه او بر خلاف بقيه صحابه هرگز بت نپرستيده است ...
گرچه همه آنها و غير آنها كه در حضرتش بوده ، در حساب اسلام فضيلت است ، ليكن وصى پيامبر در درجه اول مسؤ ول حفظ شريعت آن پيامبر است ، پس بايد اعلم ايشان به شريعت پيامبر باشد، و حضرت على عليه السلام اعلم صحابه به اسلام بوده است .
د در گفتار سلمان شهادت است بر آنكه پيامبران گذشته را وصيى بوده است ، و چنين شهادتى از سلمان براى بعضى از مسلمانان از قبيل (بلى و لكن ليطمئن قلبى ) مى باشد، و براى بعضى از مسلمانان كه از منافقان بوده اند، روشنگرتر از فرمايش شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است .