در اعلام الورى فرموده : اهل تاريخ و مفسران گفته اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بيست و شش جنگ شركت كرد كه آنها را غزوه گويند و سى و شش سريه به جنگ اعزام فرمود و در 9 جنگ شخصا جنگيد و آنها عبارتند از: بدر، احد، خندق ، بنى قريظه ، بنى المصطلق ، خيبر، فتح مكه ، حنين و طائف ، اين عدد در مناقب ابن شهر آشوب و مجمع البيان نيز نقل شده است (181) واقدى 27 غزوه و 47 سريه گفته است .
جريان جنگ تاريخى بدر را كه به پيروزى اسلام انجاميد به طور فشرده خواهيم نوشت ؛ چرا كه منظور عمده از اين كتاب نقل جريانها و سننى است كه براى پياده شدن حكومت الهى اسلام به وقوع پيوست ، زيرا كه اكثريت نزديك به تمام اسلام توسط رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم عملى گرديده است .
مشركان مكه با اهل مدينه پيوسته در حال حرب و نزاع بودند، از آن طرف كاروانهاى قريش به طور مرتب از نزديكهاى مدينه به شام رفت و آمد داشتند، رسول خدا هرچند گاهى گروهى از رزمندگان اسلام را براى تعرض به كاروانها اعزام مى فرمود.
در اين ميان خبر رسيد كه ابوسفيان با چهل نفر كاروانى مركب از هزار شتر مال التجاره را از شام به مكه مى برد، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم از مردم خواست كه براى گرفتن كاروان از مدينه خارج شوند و فرمود: لعل الله ان ينفلكموها (182)
واقدى تصريح دارد كه كاروان مركب از هزار شتر بود و ارزش مال التجاره به پنجاه هزار مثقال طلا مى رسيد و در مكه زن و مردى از قريش نبود مگر اينكه در آن سهمى داشتند(183)به قولى حدوده هفتاد نفر به فرماندهى ابوسفيان مراقب كاروان بودند اگر به دست مسلمانان مى افتاد در تقويت آنها و تضعيف قريش سنگ تمام مى گذاشت .
بعضى از مسلمانان در جواب به نداى آن حضرت چنان كراهت نشان دادند كه گويى به طرف چوبه دار مى روند خداى تعالى فرمايد:
و ان فريقا من المؤ منين لكارهون يجادلونك فى الحق بعد ما تبين كانما يساقون الى الموت و هم ينظرون (184)
و حال آن كه دسته اى از مؤ منان سخت كراهت داشتند، با تو درباره حق - بعد از آن كه روشن گرديد - مجادله مى كنند گويى كه آنان را به سوى مرگ مى رانند و ايشان (بدان ) مى نگرند.
از اين آيه معلوم مى شود كه با آن حضرت مجادله كرده اند، تا خروج را تاءخير اندازد و يا صرف نظر كند، و گفتند: عده ما كم است ، خروج راءى صحيحى نيست ،.
عجيب است كه با اين همه شواهد و آيات باز اهل سنت بنابرقول ابوالحسن اشعرى مؤ سس مذهب اشاعره مى گويند: اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك به عصمت بوده و گناهكارى در ميان آنها نبود، نقد حال آنها اهانت به رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم است ، حتى درباره معاويه نيز نبايد چيزى گفت ، چون خواهر پدرى اش ام حبيبه زوجه رسول الله بود.
از حسن بصرى كه از دشمنان اميرالمؤ منين عليه السلام بود پرسيدند: در جنگ جمل على عليه السلام حق بود يا طلحه و زبير و عايشه ؟ در جواب گفت :
تلك دماء طهر الله منها اسيافنا فلا نلطخ بها السنتنا ؛
آنها خونهايى است كه خدا نگذاشت شمشير ما به آنها آلوده شود، لذا زبانهاى خود را نيز به آنها آلوده نمى كنيم .
آرى كسى كه تنها و بدون اهل بيت عليهم السلام راه رفت چنان خواهد شد ما عقيه داريم كه در بين اصحاب آن حضرت مانند مسلمين امروز گروه مطيع و عاصى از هر دو وجود داشتند، و هر يك در نزد خدا حساب خود را دارند، صرف ديدن آن حضرت و بودن در زمانش موضوعيت ندارد.
به هر حال آن حضرت در روز هشتم رمضان از مدينه خارج شد و در محلى به نام بقع اردو زد و خواست از لشكريان بازرسى به عمل آورد(185) ياران آن حضرت به نقل طبرسى كمى بيش از سيصد نفر بودند، واقدى سيصد و پنج و ديگران سيصد و ده و اندى گفته اند(186) و در مجمع البيان به سيصد و سيزده نفر تصريح كرده است (187)
در آن گروه اصلا آمادگى نبود، يعقوبى گويد: هفتاد شتر و دو تا اسب يكى مال زبير و ديگرى مال مقداد بود، گويند، مرثد بن ابى مرثد نيز اسبى داشت ، طبرسى فرموده : اكثر يارانش پياده بودند، هشتاد شتر و يك اسب داشتند، و چند نفر به نوبت بر شتران سوار مى شدند رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم نيز با مرثد بن ابى مرثد به نوبت از يك شتر استفاده مى كردند (188).
از آن طرف ابوسفيان از حركت آن حضرت مطلع شده ، ضمضم بن عمرو غفارى را به مكه فرستاد و به قريش اطلاع داد كه كاروان در معرض خطر جدى است ، بايد هرچه زودتر براى نجات كاروان حركت كنند.
به دنبال اين اعلام خطر حدود هزار نفر مسلح از مكه براى نجات كاروان حركت نموده و راه بدر را در پيش گرفتند تابولهب كه خود نتوانست بيايد به عاص بن هشام چهارهزار درهم داد و به جاى خويش روانه كرد، همه يا اكثر بزرگان قريش در اين بسيج شركت كردند و گفتند: هر كه شركت نكند خانه اش كوبيده خواهد شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هنوز به بدر نرسيده بود كه جاسوسش عدى آمده و به جاى كاروان را به اطلاع آن حضرت رسانيد، از آن طرف جبرئيل نازل شده و حركت مشركان را خبر داد، حضرت با ياران به مشورت پرداخت كه كاروان را تعقيب كنند و يا براى جنگ با مشركان آماده شوند.
ابوبر آن حضرت را از جنگ با مشركان بر حذر داشت و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آنها بزرگان قريش هستند از آن وقت كه كفر اختيار كرده اند هرگز ايمان نياورده اند از روزى كه عزت يافته اند، هرگز ذلت به آنها روى نياورده است ، وانگهى شما با آمادگى جنگ بيرون نشده ايد!!! حضرت كه از اين همه بزرگ كرن كفار ناراحت شده بود، فرمود: بنشين ، سپس عمربن الخطال برخاست و مانند ابوبكر سخن گفت : حضرت فرمود: بنشين .
آنگاه مقدادبن اسود كندى برخاست و گفت : يارسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آنها مستكبران قريشند ولى ما به تو ايمان آورده ، نبوتت را تصديق كرده و گواهى داده ايم كه آنچه آورده اى حق است ، اگر بفرمايى خودمان ميان اخگر درخت گز و ميان خارهاى درخت هرس مى اندازيم ، به خدا قسم ، ما مانند بنى اسرائيل نخواهيم گفت : اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون (189)بلكه مى گوييم : امض لامر ربك فانامعك مقاتلون از دستور پروردگار اطاعت كن كه ما در ركاب تو خواهيم جنگيد حضرت فرمود: جزاك الله خيرا
سپس رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از انصار نظر خواست ، سعدبن معاذ برخاست و مانند مقداد سخن گفت و اضافه كرد، از اموال ما هرچه خواستى در اين راه مصرف كن ... شايد خداوند به وسيله ما وضعى پيش آورد كه چشمان شما روشن شود، با بركت خدا ما را به طرف دشمند ببر. رسول خدا، از اين سخن و وفادارى انصار بسيار شاد گرديد و به دنبال سخن وى چنين فرمود: با بركت خدا حركت كنيد، خداوند به من وعده فرموده كه يا كاروان را مى گيريم و يا دشمنان را منكوب مى كنيم ، خدا هرگز در وعده خويش تخلف نمى كند، گويى كه قتلگاه ابوجهل و عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعة و فلان و فلان را با چشم خود مى بينم : سيروا على بركة يريد فان اله عزوجل قد وعدنى احدى الطائفين و لن يخلف الله وعده و الله لكانى انظر الى مصرع ابى جهل بن هشام و عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعة و فلان و فلان (190)
ناگفته نماند: درباره سخن گذشته از ابوبكر و عمر، در كتب اهل سنت خبرى نيست و خودش نداشته اند كه عين سخن آنها را بگويند و به طور سربسته گفته اند ابوبكر و عمر سخن گفتند و نيكو گفته اند مثلا عبارت حلبى درسيره اش چنين است : قال ابوبكر فقال و احسن ثم قام عمر فقال و احسن ولى واقدى در مغازى كلام گذشته را فقط به عمربن الخطاب نسبت داده است (191)
يكى از دو وعده كه آن حضرت اشاره فرموده در قرآن مجيد چنين آمده :
واذ يعدكم الله احدى الطائفتين اءنها لكم و تودون ان غير ذات الشوكة تكون لكم و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين (192)
و (به ياد آوريد) هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته (كاروان تجارتى قريش يا سپاه ابوسفيان ) را به شما وعده داد كه از آن شم باشد، و شما دوست داشتيد كه دسته بى سلاح براى شما باشد، (ولى ) خدا مى خواست حق (: اسلام ) را با كلمات خود ثابت ، و كافران را ريشه كن كند.
منظور از ذات الشوكة قشون مشركين است ، از اين آيه روشن است كه مسلمانان مى خواستند كاروان را بگيرند كه كم درد سر بود، ولى خدا مى خواست كه جنگ بشود و مشركان شكست بخورند تا اسلام پيروز شود و بالاخره خواست خدا و يارى او بود كه مسلمانان را در آن جنگ نابرابر به پيروزى رسانيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم دو نفر را قبلا به بدر فرستاده بود كه از وضع كاروان با خبر باشند، آن دو به بهانه آب خوردن وارد برد شدند ديدند دخترى به دخترى مى گويد: پول مرا كه وام گرفته اى ، بده دختر در جواب گفت : صبر كن كاروان قريش به اينجا خواهد آمد، من براى آنها خدت كرده پول تو را خواهم داد.
آنها از اين گفتگو دانستند كه كاروان هنوز نيامده است ، بعد از چندى ابوسفيان به آنجا رسيد، و از مردم سؤ ال كرد كه آيا كسى يا كسانى به اينجا آمده اند؟ گفتند: فقط دو نفر شتر سوار آمده آب خوردند و رفتند، ابوسفيان گفت به كدام طرف رفتند، گفتند: از ميان اين كوهها، ابوسفيان در ميان آنه در پى آنها رفت و چند پشكل شتران آنها را يافت و چون پشكل ها را شكست در ميان آنها ذرات هسته خرما يافت و دانست كه شتران مدينه اند، زيرا اهل مدينه هسته خرما را بلغور كرده و به شتران مى دادند. ابوسفيان يقين كرد كه لشكريان اسلام در آن حوالى هستند. لذا به زودى خود را به كاروان رسانيد و دستور داد كاروان بيراهه رفته و از كنار درياى احمر بروند، بدين طريق كاروان از چنگ سپاهيان اسلام در رفت . در مجمع البيان آمده : به دنبال نجات كاروان ، ابوسفيان به مشركين پيام فرستاد كه خطر رفع شد و احتياج به آمدن نيست ولى مشركان كه از مكه خارج شده بودند برنگشته و به طرف بدر رهسپار شدند (193)
سپاهيان اسلام به بدر رسيدند، بدر چاه آبى بود و صاحب آن مردى از قبيله غفار بود به نام بدر كه نام او را بر چاه گذاشته بودند (194) و نيز دشتى را كه چاه در آن قرار داشت بدر مى گفتند و آن دشتى است بيضى شكل كه طول آن حدود پنج ميل ده كيلومت و عرض آن تقريبا چهار ميل است ، و اكنون بدر نام دهكده بزرگى است كه 28 فرسخ (168 كيلومتر) با مدينه فاصله دارد.
مسلمانان آب بدر را اشغال كردند، مشركان بى آب شده سقاهاى خويش را براى آبه فرستادند، حضرت آنها را گرفت و در بازجويى از آنها پرسيد شما كيستيد؟
گفتند: غلامان قريشيم . فرمود: آنها چند نفرند؟گفتند: نمى دانيم ، فرمود: روزى چند شتر نحر مى كنند؟ گفتند: ده و يا نه تا. حضرت فرمود: آيا نهصد تا هزار نفرند، آنگاه طوريكه از آمدن نادم شدند(195).
سرانجام در دشت بدر دو سپاه چنان رو درروى هم ظاهر شدند كه چهاره جز ستيز و جنگ نبود، و اين خواست خدا بود كه قريش ‍ مجال برگشتن نداشته باشند، خداى تعالى فرمايد:
اذ انتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى و الركب اسفل منكم و لو تواعدتم لاختلفتم فى الميعاد و لكن ليقضى الله امرا كان مفعولا (196)
آنگاه كه شما بر دامنه نزديكتر (كوه ) بوديد و آنان در دامنه دورتر(كوه ) و سواران (دشمن ) پايين تر از شما (موضع گرفته ) بودند، و اگر با يكديگر وعده گذارده بوديد قطعا در وعده گاه خود اختلاف مى كرديد، ولى (چنين شد) تا خداوند كارى را كه انجام شدنى بود به سرانجام رساند....
مسلمانان چون كمى عده و دست خالى بودند خويش و كثرت دشمن و مجهز بودن آن را به نظر آوردند، به درگاه خدا استغاثه كردند، خداوند براى يارى آنها سه هزار فرشته از آسمان نازل كرد كه سبب قوت قلب و دلگريم مسلمانان شدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم چون كمى عده مسلمانان و كثرت كفار را به نظر آورد روبه قبله ايستاد و گفت : خدايا وعده اى كه به من داده اى انجام ده خدايا اگر اين گروه هلاك و كشته شون ديگر در اين زمين موحدى كه تو را عبادت كند پيدا نخواهد شد و همين طور دست به آسمان دعا مى كرد تا عبا از شانه اش افتاد خداوند فرمود:
اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة مردفين (197)؛
(به ياد آوريد) زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى طلبيد، پس ‍ دعاى شما را اجابت كرد كه : من شما را با هزار فرشته پياپى ، يارى خواهم كرد.
يعنى هر يك از هزار فرشته ، دو فرشته را در رديف خواهند داشت كه جمعا سه هزار مى شوند عبارت عربى آن حضرت چنين بود: اللهم انجزنى ما وعدتنى ، اللهم ان تهلك هذه العصابة لاتعبد فى الارض فما زال يهتف ربه مادا يديه حتى سقط ردائه من منكبه (198) در صفحات آينده شايد درباره آمدن ملائكه مفصل صحبت شود.
در اين ميان حضرت به آنها پيام فرستاد كه : من شروع قتال راناخوش ‍ دارم مرا با عرب بگذاريد و برگرديد، عتبه گفت : هر كه اين پيشنهاد را رد كند نجات نمى يابد برگرديم خوب پيشنهادى است آنگاه به شتر سرخ مويى سوار شده با اصرار تمام از مشركين مى خواست كه برگردند،... ابوجهل از درخواست او در غضب شده و گفت : مى ترسى ، ريه ات باد كرده (199)عتبه در جواب گفت : اى مخنث آيا من مى ترسم ، به زودى قريش خواهد دانست كدام يك از من و تو لئيم تر و ترسوتريم و كدام طالب فساد در قوم خويش است ، اين را گفت ، بعد لباس جنگ پوشيد، خودش و برادرش شيبه و پسرش وليد به ميدان آمده و از رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم حريف خواستند، حضرت به پسر عمويش عبيدة بن حارث كه هفتاد ساله بود فرمود: يا عبيدة برخيز و بعد به عمويش حمزه و پسر عمش على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: برخيزيد، قريش مستكبران خويش را آورده ، مى خواهند نور خدا را خاموش كنند، ولى خدا نور خويش را تمام خواهد كرد، بعد فرمود: عبيده تو با عتبه بجنگ و حمزه تو با شيبه و على تو با وليدبن عبته .
على عليه السلام به وليد حمله كرد و شمشير بر كتف او فرود آورد، دست راست وليد قطع شد، او با دست چپ ، دست راست خويش ‍ را بر سر آن حضرت چنان كوفت كه امام فرمود: گمان كردم آسمان بر زمين فتاد و با ضربت ديگر كار وليد تمام شد.
از آن طرف حمزه نيز عتبه را بر خاك انداخت ، عبيدة بن حارث فرق شيبه را شكافت و شيبه ضربتى بر ساق او وارد آورد، على و حمزه ، عبيده را محضر رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آوردند، رسول خدا به گريه افتاد، عبيده گفت : آيا شهيد نيستم ؟ فرمود: آرى اولين شهيد اهل بيت من هستى ، او به وقت برگشتن از بدر شهيد شد و در وادى صفراء مدفون گرديد و در روايت ديگرى آمده : على عليه السلام بعد از كشتن وليد در قتل عتبه و شيبه نيز شريك شد.(200)
همان است كه : امام عليه السلام در ايام خلافت خويش به معاويه نوشت : من ابوالحسن هستم كه جدت عتبه و عمويت شيبه و دايى ات وليد و برادرت حنظله را كشتم ، كسانى كه خدا خونشان ر در بدر به زمين ريخت ، آن شمشير با من است و با آن قلب بى باك با دشمن روبرو مى شوم (201)
پس از كشته شدن آن سه مشرك نامى ، جنگ تمام عيار شروع گرديد، طرفين به جان هم افتادند، ابوجهل فرياد كشيد، اهل يثرب را بكشيد و مهاجران را زنده بگيريد، رسول الله صلى الله عليه و آله به اصحابش فرياد كشيد: چشم ها را پايين اندازيد به كثرت دشمن ننگريد، دنها را بفشاريد... و اين جبرئيل است كه با سه هزار فرشته به يارى شما آمده است و در اين ميدان حاضرند، اين ندا بر اطمينان مسلمانان افزود، بتدريج ، شكست و هزيمت در مشركان آشكار شد و چندان طول نكشيد كه جسد هفتاد نفر از مشركان در خون غلتيد و هفتاد نفر اسير گرديد، بقيه پابه فرار گذاشتند و معركه تمام شد در اين جنگ نابرابر الطاف خدا به قدرى زياد بود كه با وجه عادى امكان پيروزى نبود تا جايى كه خداوند فرمود:
فلم تقتلوهم ولكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت ولكن الهل رمى (202)
و شما آنان را نكشيد، بلكه خدا، آنان را كشت و (چون ريگ به سوى آنان ) افكندى ، تو نيفكندى ، بلكه خدا افكند....
جبرئيل در آن روز به حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله عرض ‍ كرد: مشتى خاك برگير و بر آنها بپاش ، حضرت على عليه السلام فرمود: مشتى از سنگريزه زمين به من بده ، او مشتى سنگريزه گرد آلود به وى داد حضرت آنها را بر روى قوم پاشيد و فرمود: شاهت الوجود مشوه و قبيح باد اين چهره ها... (203) خداوند چنان اثر در آن به وجود آورد كه دلهاى مشركان پر از وحشت و نوميدى شد و مصداق سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب (204)گرديد، وگرنه سيصد نفر تقريبا بى سلاح چطور مى توانست هزار مسلح را مغلوب گرداند!!! ابن ابى الحديد گفت : در جنگ جمل عايشه مشتى به دست گرفت و بر لشكريان على عليه السلام انداخت و مانند رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم گفت : شاهت الوجوه يك نفر در جواب او فرياد كشيد: و ما رميت اذ رميت ولكن الشيطان رمى (205)
ملائكه در ميدان جنگ
آيات و روايات صريح اند در اين كه : ملائكه براى يارى مسلمانان از آسمان نازل گشتند ولى آيا جنگ كردند و آدم كشتند و يا اين كه فقط بر دلهاى مؤ منان اطمينان آوردند؟ مطلبى است كه بررسى خواهد شد:
اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة مردفين (206)
(به ياد آوريد) زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى طلبى ، پس ‍ دعاى شما را اجابت كرد كه : من شما را با هزار فرشته پياپى ، يارى خواهم كرد
اين آيه و عده نزول ملائكه است و مراد از مردفين آن است كه هر يك دو ملك ديگر را در رديف خواهن داشت كه مجموعا سه هزار باشند، زيرا كه در آيه ديگرى به سه هزار تصريح شده است .
اذ تقول للمؤ منين الن يكفيكم ان يمدكم بثلاثة الاف من الملائكة منزلين (207)
آنگاه كه به مؤ منان مى گفتى : آيا شما رابس نيست كه پروردگارتان ، شما را با سه هزار فرشته فرود آمد، يارى كند؟
اين آيه نيز وعده نزول ملائكه است ، اما آيه بعدى دلالت بر نزول دارد كه فرموده :
اذ يوحى ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين آمنوا سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم كل بنان (208)
هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كرد كه من با شما هستم ، پس كسانى را كه ايمان آورده اند ثابت ثدم بداريد، به زودى در دل كافران وشحت خواهم افكند. پس ، فراز گردنها را بزنيد، و همه سرانگشتانشان را قلم كنيد.
آيه حكايت از آمدن ملائكه دارد كه بنا بود قلب مؤ منان را ثبات و اطمينان بخشند، منظور از فوق الاعناق سرها هستند كه بالاى گردنها قرار گرفته اند و از بنان اطراف بدن است ، مانند دستها و پاها، امين الاسلام طبرسى فرموده : جايز است فاضربوا خطاب به مؤ منان باشد و يا به ملائكه ، گرچه ظهور آن در ملائكه است .
بنابر ظهور آيه ، ملائكه بعد از دستور، جنگ كرده و آدم كشته اند، مگر آنكه بگوييم : فاضربوا... كنايه است از اذلال و گرفتن قدرت سلاح از دستشان با ارعاب چنان كه الميزان احتمال داده است والله العالم .
مرحوم طبرسى فرموده : اختلاف است در اين كه ملائكه جنگيده اند يا نه (209).
جبايى گويد: فقط مؤ منان را تشجيع كرده و عده آنها را زياد نشان داده اند ولى مقاتل گويند: جنگيده اند، و آنگاه كه ابن مسعود در بالاى سرابوجهل ايستاد و در او هنوز رمقى مانده بود، ابوجهل گفت : اين ضربتها از كجا مى آمد كه صاحب آنها ديده نمى شد، گفت : از طرف ملائكه بود، گفت : پس آنها بر ما غالب شدند: نه شما.
سهل بن حنيف از پدرش نقل كرده : روز بدر مى ديديم كه يكى از ما با شمشيرش به مشركى اشاره مى كرد ولى پيش از رسيدن شمشير، سرش قطع مى شد، ابن عباس از مردى از غفار نقل كرده : من و پسر عمويم كه هر دو مشترك بوديم بالاى كوهى رفتيم كه ببينيم كار به كجا خواهد انجاميد. در آن وقت ابرى نازل شد، جمجمه اسبان را در آن شنيديم ، صدايى آمد كه مى گفت : حيزوم برو جلو، پسرعمويم از شنيدن اين سخن هراسيد و قالب تهى كرد ولى من به زحمت خويش را نگاه داشتم ، نگارنده گويد: اگر فاضربوا... را در آيه حمل به ظاهر نكنيم دليل محكمى بر جنگيدن ملائكه نداريم ، عياشى در تفسير خود ذيل آيه (من الملائكة مسومين ) (210)از امام باقر عليه السلام نقل كرده : ملائكه در روز بدر عمامه هاى سفيد داشتند كه گوشه هاى آنها پايين آمده بود (211)، در مجمع نيز از على عليه السلام نقل كرده است .
جريان نزول ملائكه در غار ثور نيز آمده است آنگاه كه حضرت با ابوبكر در آنجا بود، و مشركان در نزديكى آن به جستجو مشغول بودند، خداى فرمايد:
اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لاتحزن الله معنا فانزل الله سكينة عليه و ايده بجنود لم تروها، (212)
آنگاه كه در غار (ثور) بودند، وقتى به همراه خود مى گفت : اندوه مدار كه خدا با ماست پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد، و او را با سپاهيانى كه آنها را نمى ديد تاءييد كرد...
و نيز در جنگ حنين آنگاه كه مسلمانان فرار كردند، و رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم به تنگنا افتاد، ملائكه از جانب خدا بياريش آمدند، قرآن مجيد فرمايد:
ثم انزل الله سكينة على رسوله و على المؤ منين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين (213).
آنگاه خدا آرامش خود را برفرستاده خود و بر مؤ منان فرود آورد، و سپاهيانى فرو فرستاد كه آنها را نمى ديدند، و كسانى را كه كفر ورزيدند عذاب كرده و سزاى كافران همين بود.
نظير همين است جريان جنگ احزاب كه فرموده :
اذكروا نعمة الله عليكم جائتكم جنود فارسلنا عليكم ريحا و جنودا لم تروها... (214)
نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه لشكرهايى به سوى شما (در) آمدند، پس بر سر آنان تندبادى - و لشكرهايى كه آنها را نمى ديديد - فرو فرستاديم ....
تجسم شيطان و فرار او
قرآن كريم صريح است در اين كه شيطان در ميدان بدر مجسم گرديد و ديده شد و مشركان را تشجيع نمود و چون ملائكه را ديد فرار كرد ما اول آيات آن را نقل كرده و آنگا توضيحى درباره آن مى دهيم در سوره انفال ضمن آيات جنگ بدر چنين مى خوانيم :
و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لاغالب لكم اليوم من الناس ‍ و انى جار لكم فلما ترآئت الفئتان نكص على عقيبه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد العقاب (215)
و(ياد كن ) هنگامى را كه شيطان اعمال آنان را بر ايشان بياراست و گفت : امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نخواهد شد، و من پناه شما هستم پس هنگامى كه دو گروه ، يكديگر را ديدند (شيطان ) به عقب برگشت و گفت : من از شما بيزارم من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا بيمناكم و خدا سخت كيفر است .
آيه را نمى شود به وسوسه شيطان حمل كرد، زيرا مى گويد: به مردم گفت : من پناه و حامى شما هستم و چون دو گروه به هم رسيدند، پابه فرار گذاشت گفتند: چرا فرار مى كنى ؟ گفت : آنچه را كه من مى بينم شما نمى بينيد، از خدا مى ترسم ، كه گرفتار شوم ، معلوم است كه مجسم ديده شده و خود را نشان داده است .
در مجمع البيان از امام باقر و امام صادق عليه السلام نقل كرده : شيطان به صورت سراقة بن مالك از اشراف بنى كنانه درآمد، و به آنها گفت : من پناه شما هستم ، كسى قدرت پيروز شدن بر شما را ندارد، دستش در دست ابوجهل بود، چون ملائكه را ديد، پابه فرار گذاشت : ابوجهل گفت : در اين وقت حساس ما را بى كمك مى گذارى ؟! گفت : آنچه من مى بينم شما نمى بينيد.
ابوجهل گفت : ما جز پستان و بدقيافه هاى يثرب (216) را نمى بينيم شيطان بر سينه او زد و فرار كرد، فراريان در مكه گفتند: علت شكست ما فرار سراقه بود، سراقه گفت : به خدا قسم من حتى از رفتن شما بى خبر بودم ، و آنگاه مطلع شدم كه شكست خورده بوديد.
نگارنده گويد: وجود جن و شيطان و تجسم آنها واقعيتى است كه بايد پذيرفت چون قرآن مجيد از آن خبر داده است و معصومين عليهم السلام به وجود آن اقرار كرده اند، بعضى از مسلمانان در اينگونه چيزها از ماديهاى غربى مى ترسند و ناچار به تاءويلات نادرست روى مى آورند مانند آن كه مى گويند: گذشتن بنى اسرائيل از درياى احمر و غرق شدن فرعونيان اثر جزر و مد معروف شده است .
ولى نبايد از آنها ترسيد و بايد حقائق را پوست كنده بيان كرد هرچند كه سبب انكار عده اى گردد، آرى جن كه شيطان نيز از آن هاست ، به هر شكل متشكل مى شود و انسان آن را مى بيند، ولى جن بودنش را نمى داند، به طورى كه ابراهيم و لوط عليهم السلام ملائكه را در صورت جوانها بودند نشناختند، تا آنها خودشان گفتند: (انا رسل ربك ...) (217)
در كافى (218) بابى منعقد كرده تحت عنوان اينكه جن ها به محضر ائمه عليهم السلام مى آمدند و از مسائل دين سؤ ال مى كردند و من اين مطلب را در قاموس قرآن كلمه جن بطور مشروح نقل كرده ام كه واقعا بحث مفيدى است .
شهداى فضيلت
از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم كسى اسير گرفته نشد و فقط چهارده نفر شربت شهادت نوشيدند كه اسامى مباركشان به قرار ذيل است :
1: عبيدة بن حارث عموزاده رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم كه شيبه او را زخمى كرد و در راه مدينه شهيد شد و رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم او را در وادى صفراء دفن كرد.
2: عميربن ابى وقاص برادر سعدبن ابى وقاص كه به دست عمروبن عبدودفارس احزاب شهيد گرديد، عمرو در خندق به دست مولا عليه السلام به درك رفت .
3: عميربن عبدود ذوالشمالين كه به دست مولا ابواسامه شهيد گرديد.
4: عاقل بن ابى بكير كه مالك بن زهير لعن شهيدش كرد.
5: مهجع غلام عمربن الخطاب كه به دست عامربن الحضرمى به لقاءالله پيوست .
6: صفوان بن بيضاء كه طغيمه بن عدى شهيدش نمود، اين شش نفر همه از مهاجران بودند، و هشت نفر از انصار به قرار ذيل مى باشند:
7: مبشربن عبدالمنذر كه توسط مشركى به نام ابوثور به لقاءالله رفت .
8: سعدبن خيثمه كه عمروبن عبدود شهيدش كرد.
9: حارثة بن سراقه ، قاتلش جنان بن عرقه بود كه تيرى به حلقش زد و شهيد شد.
10: عوف بن عفراء
11: معوذبن عفراء، اين هر دو توسط ابوجهل به شهادت رسيدند.
12: عميربن حمام كه به دست خالدبن اعلم به لقاءالله پيوست .
13: رافع بن معلى ، قاتلش عكرمة بن ابى جهل بود.
14: يزيد بن حارث كه نوفل بن معاويه شهيدش كرد.
اين اسامى در بحارالانوار، ج 19 ص 360، از ابن ابى الحديد از اقدى نقل شده است و واقدى در ج 1، ص 145، مغازى آنها را آورده است ، در اعلام الورى ص 77: فرموده : از مسلمان چهارده نفر شهيد گرديدند، آنگاه اسامى شهداء مهاجرين را نقل وبه انصار اشاره كرده است ، يعقوبى نيز در تاريخ خويش ج 2، ص 27 به چهارده نفر بودن آنها تصريح كرده است
آنان كه به دست اميرالمؤ منين عليه السلام مقتول شدند
به اتفاق محدثان و مورخان هفتاد نفر از مشركان به درك رفته و هفتاد نفر اسير شدند، به نقل مفيد(219) سى و شش نفر از آنها توسط حضرت ولى ذوالجلال اميرالمؤ منين عليه السلام كشته شدند، مرحوم شيخ مفيد رحمه الله ، چنين گويد: راويان خاصه و عامه اسامى آنان را توسط امام عليه السلام در بدر كشته شدند چنين ياد كرده اند:
1: وليد بن عتبة پهلوان نامى عرب
2: طعيمة بن عدى از رؤ س گمراهان
3: عاص بن سعد شجاع معروف
4: عميربن عثمان بن كعب
5: زمعة بن الاسود
6: عقيل بن اسود
7: حارث بن زمعة
8: نضربن حارث بن عبدالدار
9: نوفل بن خويليد بزرگترين دشمن رسول الله
10: عثمان بن عبيدالله
11: مالك بن عبيدالله
12: مسعودبن ابى اميه
13: قيس بن فاكه بن مغيرة
14: حذيفة بن ابى حذيفة
15: ابوقيس بن الوليد بن مغيرة
16: حنطلة بن ابى سفيان
17: عمروبن مخزوم
18: ابوالمنذرابن ابى رفاعة
19: منبة بن حجاج السهمى
20: عاص بن منبه
21: علقمة بن كلده
22: ابوالعاص بن قيس
23: معاويه بن مغيرة
24: لوذان بن ربيعة
25: عبدالله بن منذر
26: مسعودبن امية
27: حاجب بن سائب
28: اوس بن مغيرة
29: زيدبن مليص
30: عاصم بن ابى عوف
31: سعيد بن وهيب
32: معاوية بن عامدبن عبدالقيس
33: عبدالله بن جميل
34: سايب بن مالك
35: ابوالحكم بن اخنس
36: هشام بن ابى امية
مرحوم مجلسى نيز در بحارالانوار، ج 19، ص 277،آن را از ارشاد نقل فرموده است و ابن هشام در سيره ، ج 2، ص 365 - 374 آنها را پراكنده نقل كرده است ، آرى ، على عليه السلام درمحراب عبادت اولين زهد و در ميدان جنگ اولين قهرمان بود، ضربات آن حضرت بود كه مشركان را مستاءصل كرد و اسلام را پيروز گردانيد، و مسلمانان را به پيشرفت اسلام اميدوار نمود آرى على عليه السلام اسدالله بود.
مشركان در چاه بدر
در بدر گودالى چاه مانند بود، حضرت فرمود آنجا را عميق كردند سپس دستور داد كشتگان مشركين را در آن ريختند مگر امية بن خلف كه بسيار چاق بود و بلافاصله آماس كرد و بدنش متلاشى شد، مقدارى خاك و سنگ به روى او ريخته و مستورش كردند، آنگاه در كنار گودال ايستاد و آنها را با نامهاى خود صدا كرد و فرمود: آيا وعده پروردگار را از شكست و عذاب حق و صواب يافتيد، من كه وعده پروردگارم را حق نيافتم ، براى پيامرتان بدقومى بوديد، شما مرا تكذيب كرديد ديگران تصديق نمودند، شما مرا از مكه بيرون كرديد ديگران مكانم دادند، شما به جنگ با من برخاستيد، ديگران ياريم كردند (220)
عمربن الخطاب گفت : يا رسول الله چه خطاب مى كنى به بدنهايى كه مرده اند؟ فرمود: ساكت باش پسر خطاب به خدا قسم تو از اينها شنواتر نيستى ؟ ملائكه فقط منتظر آن هستند كه من روى برگردانم و آنها را زير عمودهاى آتشين بگيرند(221)
اين ماجرا در ميدان جنگ بصره تكرار شد، اميرالمؤ منين عليه السلام پس از تمام شدن جنگ درميان كشتگان مى گرديد تا به جنازه كعب بن سور قاضى بصره رسيد، او از زمان عمر قاضى بصره بود، و در فتنه طلحه و زبير و عايشه ، قرآن را حمايل كرده و به ميدان و با امام جنگيد و مردم را عليه آن حضرت تشويق مى كرد.
امام فرمود: او را بنشانيد، او را بنشاندند، حضرت خطاب به او فرمود: يا كعب بن سور قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعد ربك حقا؟ بعد فرمود: او را بخوابانيد، بعد از كمى به جنازه طلحه رسيد كه ميان كشتگان افتاده بود، فرمود: طلحه را بنشانيد او را بنشاندند، فرمود: يا طلحه قد وجدت ما وعدنى ربى حقا جهل وجدت ما وعدك ربك حقا؟ بعد فرمود: طلحه را بخوابانيد، يكى از يارانش گفت : يا اميرالمؤ منين چه معنى دارد سخن گفتن با دو كشته اى كه چيزى نمى شنوند؟ امام فرمود: اى مرد به خدا قسم آن دو سخن مرا شنيدند، چنان كه اهل چاه بدر كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را شنيدند