بت شكنى على عليه السلام

تاريخ عالم هستى دو چهره مقدس را به خاطر سپرده است كه به رغم سختيها و مشكلات موجود، رمز عبوديت كفار را در هم شكسته و بت شكن نام گرفته اند. نخستين آنها حضرت ابراهيم خليل الرحمان بود كه كه در جوانى با اين كار خويش دشمنان خدا را به خشم آورد. آنها نيز براى انتقام گرفتن از اين جوان ، تمام امكانات خود را فراهم ساختند و با بر افروختن آتشى بسيار عظيم او را در آتش انداختند تا به خيال خود انتقام سختى از ابراهيم بت شكن و خدا پرستان گرفته باشند. اما به اراده پروردگار، آتش بر او گلستان شد و ابراهيم از اين آزمايش بزرگ سرافراز بيرون آمد. دومين و آخرين چهره اى كه در كودكى و نوجوانى دست به بت شكنى زد، امير مؤ منان ، على بن ابى طالب بود. در اين راستا اگر چه تاريخ بسيارى از افتخارات او را از روى عمد به دست فراموشى سپرد، اما هرگز نتوانست بر اين ماجرا پرده پوشاند و اين خاطره شگفت انگيز را از خاطره ها محو گرداند. تاريخ نگاران ، اين ماجراى بسيار مهم را در چند نوبت براى على بن ابى طالب عليه السلام ثبت كرده اند.
1. در دوران كودكى
قطب راوندى مى نويسد: روزى ابوطالب به همسر خود، فاطمه بنت اسد گفت : على را - كه در آن روزگار كودك بود - ديدم كه بتها را مى شكند؛ پس ترسيدم كه كفار قريش به اين مسئله پى ببرند.
فاطمه در پاسخ گفت : كار بسيار عجيب و شگفت انگيزى انجام داده ، اما عجيب تر از اين را براى تو بگويم و آن روزى بود كه از كنار همان بتهايى كه آويزان كرده بودند مى گذشتم و على در شكمم بود. پس به وسيله دو پاى خود از درون بر شكمم فشار آورد كه به آن بتها نزديك نشوم و از راه ديگرى عبور كنم ؛ اگر چه من هرگز آن بتها را پرستش نمى كردم ؛ بلكه مى خواستم به طواف خانه خدا بپردازم . (20)
2. دوران نوجوانى
نوبت دوم در دوران نوجوانى و در مكه مكرمه بود؛ يعنى در روزگار سختى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان تحت تعقيب و آزار و اذيت مشركان مكه قرار گرفته بودند. امير مؤ منان از سر شانه پيامبر صلى الله عليه و آله بالا رفته و بتها را از بالاى كعبه به زير كشيد و همه آنها را در هم شكست .
ابن شاذان از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود: روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل خديجه بود، مرا خواست و فرمود: على جان همراه من بيا. پس او مى رفت و من به دنبالش مى رفتم و كوچه هاى مكه را يكى پس از ديگرى پشت سر گذارديم تا كنار كعبه رسيديم و اين هنگامى بود كه خداوند چشم همه مردم را به خواب برده بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: على جان ! عرض كردم : لبيك اى رسول خدا.
فرمود: على جان از سر شانه ام بالا برو. سپس خم شد و من بر شانه آن حضرت و به دستورش بتها را سرنگون ساختم ؛ به گونه اى كه سر بتها به سمت پايين قرار گرفت و هر دو از كعبه خارج شديم و به منزل خديجه باز گشتيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به من رو كرد و فرمود: اولين كسى كه بتها را شكست ، جد تو، ابراهيم خليل الرحمان بود، و سپس تو آخرين فردى هستى كه بتها را شكستى .
صبحگاه ، مردم مكه كه با بتهاى سرنگون شده رو به رو شدند، به يكديگر گفتند كسى جز محمد و عمو زاده اش جرئت انجام چنين كارى را به خدايان ما ندارد. (21)
احمد بن حنبل با آوردن همين ماجرا چنين اضافه مى كند: امير مؤ منان فرمود: پس از بالا رفتن از شانه پيامبر صلى الله عليه و آله خود را در چنان جايگاه بلند و مرتفعى يافتم كه اگر مى خواستم را به آسمان برسانم بر چنين كارى توانايى داشتم . پس بر بام كعبه رفتم و آن بت طلايى و مسينى را كه در بالاى كعبه آويزان شده بود، پس از تكان دادن به سمت راست و چپ و جلو و پشت ، از جاى خود بيرون آوردم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آن را به زير افكن . من نيز به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله آن بت را از فراز بام كعبه به زير افكندم و همانند ظرفهاى بلورين شكستم .
پس از انجام اين ماءموريت ، براى دور شدن از اطراف كعبه شتابان حركت كرديم تا مبادا كسى ما را مشاهده كند. (22)
3. دوران جوانى
پس از چند سال هجرت اجبارى از مكه ، بار ديگر پيامبر خدا و ياران ، با فتح مكه به سوى خانه خدا باز گشتند و در اين بار، پيامبر صلى الله عليه و آله از موضع قدرت در كنار كعبه سخن گفت : سپس به على عليه السلام دستور داد تا بتهاى كعبه را در هم بشكند.
سعيد بن مسيب از ابو هريره نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه به على فرمود: آيا اين بت را در بالاى كعبه نمى بينى ؟ گويد: عرض كردم : آرى اى رسول خدا. فرمود: من تو را بلند مى كنم تا آن را از جاى خود بيرون آوردى و به زير افكنى .
على گفت : اجازه دهيد تا من شما را براى چنين كارى بر شانه خود قرار دهم . پيامبر فرمود: به خدا سوگند، اگر ربيعه و مضر تلاش كنند كه عضوى از اعضاى مرا بردارند، بر چنين كارى توانايى نخواهند داشت . سپس فرمود: لحظه اى درنگ كن . آنگاه دست برد و دو پاى على را گرفت و از جاى بلندش كرد تا اينكه سفيدى زير بغلش نمايان شد. و فرمود: على جان چه مى بينى ؟
گفت : اكنون مى بينم كه خداوند مرا به وسيله تو شرافت داده است ، به گونه اى كه اگر بخواهم دستم را به آسمان برسانم خواهم توانست .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بت را از جاى خود بردار. امير مؤ منان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كرده و آن بت را از جاى خود كند و به زمين پرتاب كرد. در اين بين پيامبر صلى الله عليه و آله پاى على را رها كرد. على عليه السلام به زمين خورد و لبخندى زد. پيامبر صلى الله عليه و آله از علت خنده اش پرسيد. گفت از بالاى كعبه به زير افتادم در حالى كه هيچ گونه آسيبى به من نرسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چگونه آسيبى به تو برسد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله تو را بالا برد و جبرئيل پايينت آورد. (23)
در اين چند جريان نكات مهمى به چشم مى خورد كه عبارت اند از:
- مبارزه امير مؤ منان با خدايان قريش و و كفار مكه ، به دوران كودكى بلكه به دوران از تولد باز مى گردد و به همين جهت است كه وى نه تنها به بت شكن معروف گشت ، بلكه تمام مسلمانان اعتراف دارند كه امير مؤ منان لحظه اى براى بتها سجده نكرد.
- اين نكته نيز روشن شد كه به رغم مسلمان شدن بسيارى از خويشان و غير آنها، باز هم پيامبر صلى الله عليه و آله براى انجام چنين كارى به هيچ يك از آنان اطمينان نداشت و اگر هم به فرض اطمينان داشت ، مى دانست كه جرئت انجام چنين كارى را ندارند، بدين جهت توانايى انجام اين ماءموريت را فقط در شخص على عليه السلام مى ديد و از وى خواست تا شبانه به خانه خديجه رود و از آنجا با هم براى شكستن بتها به كعبه روند.
- با اين دشمن حدس زده بود كه بت شكنى فقط به دست على عليه السلام انجام شده ، اما به حسب ظاهر هيچ شاهد قطعى براى اين مسئله نداشت تا فشار خود را بر آن حضرت و امير مؤ منان بيش تر كند. اما وقتى به چنين كارى پى برد كه ديگر كار از كار گذشته و فتح مكه صورت گرفته بود؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه در برابر چشمان همه كفار قريش ، بار ديگر على را بالاى كعبه فرستاد و از او خواست تا معبودان قريش را در هم شكند و از بالاى كعبه به زير افكند. اينجا بود كه دشمن به خوبى دريافت كه اين همان كسى بود كه شبانه به كعبه مى آمده و خدايانشان را در هم مى شكسته است .
- چهارمين نكته اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام موارد از جمله فتح مكه سعى بر اين داشت تا جايگاه على را در بين امت و خصوصا پس از خود براى مردم بيش از پيش ‍ روشن كند. چنانچه از گفت و گوى آن حضرت با امير مؤ منان اين تلاش پى در پى به خوبى آشكار است .
- آخرين نكته اينكه على همانند جد خود، حضرت ابراهيم ، در برابر آزمون سخت بت شكنى پيروزمند و سرافراز كه با مطالعه تاريخ زندگى امير مؤ منان ، به ويژه پس از رحلت رسول خدا و عملكرد غلط مسلمانان در برابر به اهل بيت و به ويژه على عليه السلام كاملا بدين مسئله مى توان پى برد

زندگی نامه امام علی (ع)

حضرت علي(ع) فرزند ابوطالب ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود , علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:((نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود , تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد)).
علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه
هجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند , علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود , امانتهاي مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حرکت نمود.در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.
علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
((هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود)).
علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از ش
ئونات عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رود عده اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه
, طلحه , زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند.
آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه سحر روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم ملعون که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيد.

تولد امام نهم

امام هشتم شيعيان جهان حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام چهل و ششمين بهار عمر شريف خويش را پشت سر گذاشته بود ليكن هنوز جهان به نور جمال نهمين ستاره تابناك آسمان ولايت و امامت منور نشده بود .
و اين موضوع باعث تشويش خاطر و نگرانى شيعيان شيفته ولايت از يك طرف و گستاخى معاندان امامت از سوى ديگر شده بود كه در طليعه سخن از هر كدام نمونه اى ذكر مى شود.
از كلثم بن عمرن روايت شده است كه گفت من به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم : شما كه فرزند دوست دارى پس دعا كن تا خدا پسرى به تو مرحمت فرمايد.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: فقط يك پسر به من نصيب مى شود كه او وارث امامت من خواهد بود(4).
حسن بن بشار واسطى گويد: حسن بن قيام صيرفى از من خواست كه از امام رضا عليه السلام براى او اجازه شرفيابى بگيرم و من اجازه گرفتم ، وقتى به محضر امام رسيد گفت : آيا تو امام هستى ؟
امام رضا عليه السلام فرمودند: بله
گفت : همانا من شهادت ميدهم كه تو امام نيستى .
امام به او فرمودند: تو از كجا مى دانى كه من امام نيستم ؟!
گفت : من از امام صادق نقل مى كنم كه ايشان فرمودند: امام عقيم نمى شود و تو به اين سن رسيده اى و پسر ندارى .
امام رضا عليه السلام سرش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: خدايا من ترا شاهد مى گيرم كه چندى نمى گذرد مگر اينكه به من فرزندى روزى فرمايى كه زمين را از عدل و داد پر مى كند همانطورى كه از ظلم و ستم پر شده .
حسين بن بشار گويد: ما وقت را محاسبه كرديم فاصله اين ماجرا و تولد امام نهم عليه السلام ماههاى باردارى بود(5).
ولادت :
حكيمه خاتون دختر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت مى كند كه : يك روز برادرم حضرت رضا عليه السلام مرا خواست و فرمود: امشب فرزند مبارك خيزران متولد مى شود و لازم است كه تو در زمان ولادت حاضر باشى .
من در حضور حضرت رضا عليه السلام ماندم زمانيكه شب فرا رسيد آن بزرگوار مرا با خيزران و زنان قابله وارد اطاق و خود آن حضرت پس از آن كه چراغى براى ما روشن كرد از اطاق خارج شد و در را به روى ما بست .
زمانى كه درد زايمان بر سبيكه مادر آن حضرت عارض شد و ما او را در ميان طشت جاى داديم ، چراغ خاموش شد و خاموشى آن باعث اندوه ما گرديد.
در همين زمان بود كه نهمين خورشيد امامت طلوع كرد و در ميان طشت جاى گرفت پرده نازكى كه مثل جامه بود آن بزرگوار را فراگرفته بود، نورى از جمال حضرت جواد ساطع شد كه همه اطاق روشن گرديد و ما از چراغ بى نياز شديم .
من حضرت امام محمد تقى عليه السلام را در بر گرفته و در دامنم جاى دادم و آن پرده نازكى كه آن عزيز را احاطه كرده بود از صورت مبارك ايشان دور كردم ، در اين زمان حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام وارد اطاق گرديد و بعد از آنكه امام محمد تقى عليه السلام را در ميان لباسهاى پاك پيچيده بوديم از ما گرفت و آن برگزيده خدا را در ميان گهواره گذاشت و آن را به من سپرد و فرمود: از اين گهواره جدا مشو.
وقتى روز سوم ولادت آن حضرت فرا رسيد چشمان مبارك خود را به سوى آسمان گشود و پس از آنكه به طرف راست و چپ خود نگاه كرد فرمود:
اشهد ان لااله الالله و ان محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله من همينكه اين اعجاز از حضرت جواد عليه السلام مشاهده كردم به حضور امام رضا عليه السلام شتافته جريان را به عرض ايشان رساندم حضرت در جواب من فرمود: آن معجزاتى كه بعد از اين از امام جواد عليه السلام خواهى ديد بيش از اين است كه فعلا ديدى (6).
مسعودى درباره اين موضوع از حكيمه خواهر امام رضا عليه السلام چنين نقل مى كند:
حكيمه مى گويد: زمانيكه مادر ابى جعفر عليه السلام حامله شد به امام رضا عليه السلام نوشتم جاريه تو سبيكه حامله شده پس امام - در جوابم - نوشت او ساعت فلان از روز فلان از ماه فلان حامله شده پس زمانى كه او وضع حمل مى كند هفت روز ملازمش باشد. زمانيكه مادرش او را به دنيا آورد به زمين افتاد و گفت : اشهد ان لااله الالله و ان محمدا رسول الله صلى الله عليه و آله .
و در روز سوم عطسه كرد و فرمود: الحمدلله صلى الله على محمد و على الائمة الراشدين .
((حالات امام رضا عليه السلام پس از ولادت امام نهم ))
وقتيكه حضرت جواد عليه السلام متولد شد امام رضا عليه السلام در تمام شب بالاى گهواره اش با آن حضرت گفتگو مى كرد و آن برگزيده خدا را نوازش مى فرمود.
پس از اين كه چند شب متوالى امام اين عمل را انجام ميداد كلثم بن عمران گويد به امام عرض كردم : فدايت شوم براى مردم قبل از ما نيز فرزندانى متولد مى شد آيا همه مردم فرزندان خود را اينطور عادت ميدادند؟
امام در جوابم فرمود:
واى بر تو، اين عمل عادت دادن نيست ، بلكه من علم و دانش به فرزند خودم مى آموزم .
در آن شبى كه حضرت امام محمد تقى عليه السلام متولد شد. حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام به ياران خود فرمود:
امشب پسرى شبيه حضرت موسى بن عمران كه درياها را شكافت براى من متولد شده ، آن بانويى كه يك چنين پسرى را زائيده پاك و پاكيزه است ، آنگاه فرمود: پدر و مادرم فداى آن شهيدى (يعنى امام جواد عليه السلام ) كه اهل آسمان براى او گريه مى كنند آن بزرگوار، شهيد غيظ و غضب خواهد شد. خدا به قاتل آن حضرت غضب مى كند. قاتل آن برگزيده خدا، در دنيا چندان نمى ماند، خداوند او را به سرعت دچار عذاب دردناك خويش ‍ خواهد كرد(7).
و در نقلى ديگر چنين آمده :
خدا به من فرزندى بخشيد كه شبيه است به موسى و مانند عيسى بن مريم است ، يزدان مادر او را پاك آفريد آنگاه فرمود اين فرزند من به جور و ستم كشته خواهد شد.
قاتل و جفا كننده اش بعد از شهادت فرزندم از زندگانى بهره اى نخواهد برد و به زودى گرفتار مى شود(8).
تاريخ ولادت :
راجع به روز و ماه تولد حضرت امام محمد تقى عليه السلام حداقل چهار قول هست :
1 - مرحوم كلينى در اصول كافى و مرحوم شيخ مفيد در ارشاد فقط رمضان 195 ه‍ق را ذكر كرده اند(9).
2 - مرحوم فتال در روضة الواعظين و مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب (10) و مرحوم اربلى در كشف الغمه روز ولادت را 19 رمضان 195 ه‍ق ذكر كرده اند.
3 - قولى هم وارد شده كه 15 رمضان 195 ه‍ ق روز ولادت آنحضرت است .
4 - 10 رجب 195 ه‍ ق را مرحوم احمد بن محمد عياش را مقتصب الاثر روز ولادت امام نهم دانسته است .
از ايام هفته شب جمعه و به نقلى مضامين وارده در دعاى ناحيه مقدسه قول چهارم را تاءييد مى كند كه :
اللهم انى اسئلك بالمولودين فى رجب محمد بن على الثانى وابنه على بن محمد المنتجب .
مشخصات شناسنامه اى
كنيه : ابوجعفر، ابوجعفرالثانى نيز گويند، چون ابوجعفر اول كنيه امام پنجم است و بطور خاص ابوعلى هم به امام نهم گفته مى شود(11).
القاب : جواد تقى ، قانع ، مرتضى ، نجيب ، منتجب ، متقى ، زكى ، متوكل ، مرتضى ، المختار، عالم كه اشهر القاب ايشان جواد و تقى است .
نام پدر: حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام ثامن الائمه
نام مادر: سبيكه امام رضا عليه السلام ايشان را خيزران ناميد
مدت عمر: مشهور 25 سال و سه ماه و 3 يا 12 يا 15 يا 18 روز از روى تحقيق 24 سال و كسرى كه كسرى آن : سه ماه و 24 روز، 4 ماه و 20 يا 25 روز، 2 ماه و 15 يا 16 يا 18 يا 20 روز، 1 ماه و 11 يا13 يا15 روز 12، مى باشد.
مدت امامت : هفده سال كه در زمان خلافت ماءمون عباسى به امامت رسيد و در عصر، معتصم به شهادت رسيد(12)
اولاد: پسران : ابوالحسن امام على نقى عليه السلام - ابواحمد موسى مبرقع - حسين - عمران و دختران آن حضرت : فاطمه ، خديجه ، ام كلثوم و حكيمه (13).
و نسل آن حضرت از دو پسر: امام على نقى عليه السلام و موسى مبرقع هستند.
و شيخ مفيد فرزندان ايشان را چنين معرفى مى كند:
على هادى عليه السلام موسى ، فاطمه ، امامه (14).
نقش خاتم
چندين نقش بر خاتم حضرت جواد عليه السلام نقل شده : 1 - ((حسب الله حافظى )) بر نگين نقره و به قولى بر عقيق سرخ و اى براى كفايت مهمات مجرب است .
2 - ((الشكر بدوام النعم )) يعنى سپاس خدا را بخاطر استمرار نعمتها اين كلمه در نگين براى زياد شدن نعمت و ايجاد وسعت در معيشت نفعى عظيم دارد.
3 - ((المهيمن عضدى )) يعنى نگهبان بازوى من (قدرت من ) اين نيز براى تقويت يافتن بر همه چيز نافع است .
4 -((نعم القادر الله ))
5 - العزة لله همانند نقش خاتم پدر بزرگوار امام رضا عليه السلام (15) شاعر امام نهم عليه السلام : حماد.
و دربان ايشان : عمروبن الفرات (16).     

نام كتاب : زندگانى امام جواد عليه السلام . مؤلف : حسين ايمانى يامچى

عاقبت شوم قاتلان امام حسین و یارانش

 

یزید

یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت . به اندازه ی دو یا سه روز از شهر شام دور شد ، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت : خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می کنم کسی با من نیاید ، آهو او را از این وادی به وادی دیگر می برد . نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری هیچ نیافتند . در صحرا به صحرا نشینی برخورد کرد که از آب چاه می کشید . مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد . یزید گفت : اگر من را بشناسی که من کیستم بیشتر من را احترام می کنی ! آن اعرابی گفت ای برادر تو کیستی ؟ گفت : من امیر المومنین یزید پسر معاویه هستم . اعرابی گفت : سوگند به خدا ، تو کشنده حسین بن علی (ع) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا . اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت و بر سر یزید زد ، شمشیر بر سر اسب رسید ، اسب در اثر شدت ضربت فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد ، اسب سرعت می گرفت و یزید را بر زمین می کشید ، آنقدر او را بر زمین کشید که او پاره پاره شد . اصحاب یزید در پی او آمدند اثری از او نیافتند ، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.

کشتن عمر سعد و پسرش

یک روز مختار به تصمیم خود درباره قتل عمر سعد اشاره کرد و گفت : به زودی مردی با چنین مشخصاتی را می کشم . مردی (هیثم نام ) که در آن مجلس بود منظور مختار را فهمید و فرزندش ( عریان ) را به نزد عمر سعد فرستاد و بر وی هشدار داد . روز بعد عمر سعد فرزندش ( حفص ) را که در کربلا همراه او بود به نزد مختار فرستاد . پس از ورود ( حفص ) مختار مخفیانه رییس شرطه خویش  ( کیسان تمار ) را به حضور طلبید و به او دستور داد که اینک باید سر عمر سعد را از تنش جدا کرده و در نزد من حاضر کنی . کیسان وارد خانه عمر سعد شد و او را در میان رختخواب دریافت . کیسان مجالی نداد و سر او را از بدن جدا کرد . کیسان چون سر منحوس عمر سعد را نزد مختار آورد ، مختار خطاب به ( حفص ) گفت : صاحب این سر بریده را می شناسی ؟ گفت آری و پس از او در زندگی خیر نیست . مختار گفت : آری برای تو زندگی سودی ندارد . پس دستور داد سر ( حفص ) را از تنش جدا کنند و در کنار سر پدرش قرار دهند . آنگاه مختار چنین گفت : عمر سعد در برابر حسین و حفص در برابر علی اکبر . سپس گفت : نه به خدا سوگند که برابر نیست و اگر سه چهارم از همه خاندان قریش را به قتل برسانم ، حتی با یک بند انگشت حسین بن علی (ع) نیز برابری نخواهد کرد.

انتقام از ابن زیاد

ابراهیم (ابراهیم بن مالک اشتر) امر کرد اسرا را آوردند . اولین کسی که جلو آوردند ابن زاید ملعون بود . ابراهیم دستور داد آتش روشن کنند و سپس خنجر خود را برداشت . از گوشت های بدن ابن زیاد می برید و آن را بطور نیم پخت سرخ کرده به خود ابن زیاد می خورانید . هر بار که ابن زیاد از خوردن گوشت خود ابا می کرد ، خنجر را به بدنش فرو می برد و او را زجر می داد . تا آنکه گوشت های ران خود را خورد ! وقتی ابراهیم فهمید در حال مردن است خنجر را بر حلقش گذارد و سر او را گوش تا گوش برید و در آن حال صدا می زد : ( یا لثارات الحسین ) و بعد جسدش را آتش زدند.  

سزای سنان بن انس

آخرین لحظات عمر امام حسین (ع) بود ، خولی بن یزید خواست تا سر را جدا کند ولی اندامش می لرزید پس سنان بن انس فرود آمد و به گلوی امام حسین شمشیر زد . هنگامی که مختار ( در سال 64 ) قیام کرد ، سنان بن انس را دستگیر نمود ، سر انگشتانش را برید و سپس دستها و پاهایش را قطع کرد و دیگی را که در آن روغن بود با آتش به جوشش در آورد و سنان را در میان آن انداخت تا به هلاکت رسید.

سوزاندن خولی

مختار به خولی گفت در کربلا چه کردی ؟ گفت : نزد علی بن حسین (ع) آمده پوستین زیر او را برداشتم و مقنعه و گوشواره زینب (ع) را هم برداشتم . مختار گریه کرد و گفت او به تو چه گفت ؟ گفت : او به من گفت : خداوند دست ها و پاهای تو را قطع خواهد کند و خداوند تو را قبل از آتش آخرت به آتش دنیا بسوزاند مختار (ره) گفت : به خدا قسم دعای آن طاهره مظلومه (ع) را مستجاب خواهم کرد.

تیر باران حرمله

وقتی مختار حرمله را دید سخت گریه کرد . مختار گفت : وای بر تو آیا بس نبود آنچه که انجام دادی تا این که طفل خردسال را کشتی و با تیرت او را ذبح کردی ! سپس دستور داد تا او را تیر باران کنند.

زجر کش کردن حصین و شرحبیل

مختار گفت : حمد خدای را که تو را به دستم رسانید ! بعد گوشتش را با قیچی برید تا مرد .

شرحبیل که در کربلا از پشت بر صورت امام حسین (ع) زد ، مختار دستور داد تا او را با آتش بسوزانیدند.

در دنیا و آخرت سیراب نشوی!

اما دونفر را دیدم که همیشه به دنیال سقاها بودند . آب آنها را تا آخر می نوشیدند اما سیر نمی شدند ؛ زیرا او امام را دیده بود که آبی را به دهانش نزدیک کرده و از آن می نوشیدند ، او به آن حضرت تیری انداختند ، امام فرمودند : ( خداوند در دنیا و آخرت تو را از آب سیراب نکند ) . پس مرد تشنه ، خود را در داخل فرات انداخت و آن قدر آب نوشید که به هلاکت رسید                          کتاب لهوف نوشته سید ابن طاووس

حوادث و رويدادهاى طبيعى كه در فاصله اى نزديك به عصر ظهور رخ مى دهند

يكى از اين حوادث كه در فاصله كمى از قيام مهدى منتظر، عليه السلام ، رخ مى دهد، ندايى است كه از آسمان برخاسته و نام حضرت قائم را به گوش ‍ تمام جهانيان مى رساند، نعمانى ، شيخ صدوق و شيخ طوسى در كتابهاى خود روايات زيادى را در اين مورد نقل كرده اند كه ما به ذكر يكى از آنها بسنده مى كنيم .
نعمانى به سند خود از امام محمد باقر، عليه السلام ، چنين نقل مى كند:
الصيحة لاتكون الا فى شهر رمضان ، شهر الله ، هى صيحة جبرئيل ، عليه السلام ، الى هذا الخلق ، ثم قال : ينادى مناد من السماء باسم القائم ، عليه السلام ، فيسمع من بالمشرق و من بالمغرب . لايبقى راقد الا استيقظ و لاقائم الا قعد، و لا قاعد الا قام على رجليه فزعا من ذلك الصوت ، فرحم الله من اعتبر بذلك الصوت فاجاب .(197)
آن نداى آسمانى برنخواهد خواست مگر در ماه رمضان كه ماه خداست ، آن ندا از جبرئيل است كه خطاب به مردم سر داده مى شود و نام قائم را در همه جا طنين انداز مى سازد، تا آن جا كه همه ساكنان زمين از شرق تا به غرب آن ندا را خواهند شنيد. از وحشت شنيدن آن ندا هركس درخواب فرو رفته بيدار شده و هركس بر پا ايستاده ، ناچار به نشستن مى شود و هركس بر زمين نشسته ، بناگاه از جاى بر مى خيزد. پس رحمت الهى بر كسى باد كه اين ندا را بشنود و به آن پاسخ گويد.
از جمله وقايع طبيعى ديگرى كه در قبل از قيام منجى عالم بشريت رخ مى دهد و در روايات ما به آن اشاره شده است ، نوعى از ماه گرفتگى و خورشيد گرفتگى است كه درتمام طول كره زمين سابقه نداشته و باعث بر هم ريختن حساب تمام ستاره شناسان ميشود. در اين مورد نيز روايات متعددى ذكر شده است كه تنها يكى از آنها را به نقل از نعمانى ذكر مى كنيم :
او در كتاب خود از امام محمد باقر، عليه السلام ، نقل مى كند كه حضرتش ‍ فرمودند:
آيتان تكونان قبل قيام القائم ، عليه السلام ، لم تكونا منذ هبط آدم الى الارض : تنكسف الشمس فى النصف من شهر رمضان ، و القمر فى آخره ...(198)
دو نشانه در قبل از ظهور قائم وجود دارد كه از زمان هبوط آدم به زمين سابقه نداشته است ، يكى گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان و ديگرى گرفتن ماه در آخر اين ماه است .
لازم به تذكر است كه علت عجيب بودن اين ماه گرفتگى و خورشيدگرفتگى اين است كه به حساب ستاره شناسان معمولا ماه گرفتگى درنيمه ماه و خورشيد گرفتگى در اواخر ماه رخ مى دهد و به همين دليل هم در روايات آمده كه به سبب وقوع اين حادثه حساب ستاره شناسان به هم مى ريزد.(199)